|
ای که داری لبــاس فـقــر ببـــــر
شربت تلخ فقر را نوشی گر تو در بند جامۀ صوفی زهد در جامۀ مرقع نیست هر که را سینه باصفا نبود هر که در خرقه ناتمام بود بس بلند است کارخانۀ فقر ای که هستی ز قدرت صانع اندر این مزرعه زراعت کن لاتموتون چنانکه فرمانست هر که با حرص آشنا گردد هر که دنبال حرص و آز گرفت فقر در نیستی قدم زدن است فقر بیگانگی است از بد و نیک ای برون آمده زما و منی گفته حق در کلام خود همه را پادشاهان که صاحب تاجند افتخار همه به حضرت اوست هر که او فقر اختیار کند در حدیث آن نبی که درّها سفت فقر در نزد مردمان شین است فقر جز صلح و تازه روئی نیست فقر خود را به حق سپاردن است فقر را برگزیده ختم رسل گفت یا رب بمیر مسکینم هر که او را ز فقر ننگ بود فقر نان دادن است همچو خلیل هر که را پیشه عدل و داد بود داد یابد هرآنکه داد دهد هر که اوِ دادِ دادخواه دهد هر که از خویش داد نستاند داد سر آن بود به دین داری داد چشم آن بود که در نظرش داد دست آن بود که وقت نیاز داد پای آن بود که بهر خدای هر که را دیده برگشایندش دید صورت به غیر ظاهر نیست آنکه بینا شود به دیدۀ دل هر که را نیست چشم عبرت بین هر که را چشم دل شود بیدار ای که داری در آخر توفیر هرکه دنیا گزید و در دین کاست آنکه خواهد سرای عقبی را بی گمان هرکه او بود عاقل هر که او پیرو هوا گردد سالکا روی در ارادت آر دست سر از سر ارادت گیر به ارادت اگر مرید شوی هر که از پیر روی گرداند گنده مغزی که بوی مزاج بیضه صد سال گر بود تنها چونکه مرغش کشید در ته بال هر که ترک مراد خویش گرفت هر که او در پی مراد بود نامرادی نصیب درویش است بی ارادت چو نارسیده بود هر که گفتار او بود بسیار چون زبان جای نوش و نیش بود ای که از روی نطق انسانی هر که گفتار او درشت بود نیش باشد سخن چو بدگوئی ای که دستت نمی دهد صدقات سخن خوب در محل گفتن با کلیمش چو گفت شاه دو کون در کلامش ستوده حی قدیم آنکه سنگش زدند بر دندان هر که را خوی خوش بود یارش هر که او را سخاوت و کرم است آنکه با نعمتش سخاوت نیست هر توانگر که با سخا باشد هر که را دست و دل گشاده بود مدخل شوم دوزخی باشد ننگرد هیچ کس به روی بخیل ای خدادوست زر مدار نگاه هرکه او روشن و پسندیده آنکه از سرّ فقر آگاه است آنکه خود را به حق سپرده بود ای برادر کسی مسلمان است هرکه را از خدا نباشد ترس بندگان را خدای کرد خطاب اندر این راه هر که بر خطر است ای که در راه صد خطر داری مؤمنا خیز و در گناه مباش بنده از حق امیدوار بود آنکه جرمش فزون ز بحر و بر است چونکه لاتقنطوا رسید نوید خالق الخلق چونکه غفار است گر جهان سربسر گناه بود عاصیا در دمی که آه کنی گر به عذر گناه مشغولی هرکه را توبه از معاصی نیست هر گناهی که از تو می آید توبه کردن بسی فعال نکوست دایم ای بنده ذکر یزدان گو ذکر و تسبیح بهر یزدان گو هر که او را زبان ذاکر نیست ذکر، سوزندۀ گناه بود ذکر جاروب خانقاه دل است هر که با ذکر آشنا گردد بندگان را خطاب در قرآن لاجرم ذکر فرض عین بود مرض قلب را شفا ذکر است گفتن لا اله الا الله زهد نیکوترین صفات بود زهد و تقوی شعار پاکان است زاهدی تخم نیک کاشتن است زاهد آنست که بی ریا باشد زاهدان از حلال پرهیزند زهد از غیر دیده دوختن است آرزو باز گیر از کامت ای که نعمت ز حق بسی داری حق تعالی لئن شکرتم گفت هر که با نعمتش شکور بود شکر، بی شک شکر بکام آرد شکر نعمت هرآنکه نگذارد شکر دین هم دلیل اقبال است دین به دیندار نعمت است مدام هرکه زین نعمت است برخوردار نعمت الله را زوالی نیست ای که در راه فقر قلاشی ادب آئین نیک مردان است گر رضای خدا میطلبی باادب مرد سرخ رو گردد باادب بنده پادشاه شود باادب شربت زلال خورد باادب را بود سعادت یار هر که شمع صفا برافروزد
|
|
خرقه می بایدت که در پوشی کس به پشمینه کی شود صوفی کسوت فقر را بسی معنی است خرقه پوشیدنش روا نبود خرقه بر قد او حرام بود کس نبوسیده آستانۀ فقر باش با دادۀ خدا قانع با کم و بیش خود قناعت کن دیدن حال خلق نقصانست بستۀ محنت و بلا گردد راحت از وی خدای بازگرفت بر سر کوی غم علم زدن است بخود از بیخودی رقم زدن است تو فقیری و کردگار غنی ایها الناس انتم الفقرا بر در حق فقیر و محتاجند عزت فقر هم ز عزت اوست هرچه دارد همه نثار کند در بیان فقیر و فقرا گفت لیک در نزد حق همه زین است رنگ و بوی و دروغ گوئی نیست نه فلوس و درم شماردن است مصطفی ختم هادیان سبل حشر گردان تو با مساکینم به خداوند خود به جنگ بود نه که از زله پر کنی زنبیل در دو عالم زبخت شاد بود ورنه بیداد دین بباد دهد حق به نزد خودش پناه دهد چون شود وقت کار درماند که بجان پیش حق فرود آری باشد از دیده عزت دگرش نکنی سوی نانهاده دراز ننهی هرکجا که یابی پای هرچه ممکن بود نمایندش دیدن باطل از سر معنی است حل شود هرچه باشدش مشکل ناقصش می شمار در ره دین باشد از جملۀ اولوالابصار رو به فقر آر و ترک عادت گیر دین و دنیا بهم نیاید راست گو رها کن ز دست دنیا را ننهد در جهان فانی دل به بلا زود مبتلا گردد بی ارادت کجا برآید کار در ره فقر ترک عادت گیر در مرادات خود مزید شوی تخم مرغ پلغده را ماند نپذیرد به هیچ روی علاج نشود زندگی در او پیدا جانور گردد اندر او به مثال رفت و راه خدای پیش گرفت عمر او سر بسر بباد بود فقر در ترک دایۀ خویش است بالغ است آنکه راه دیده بود در زبانش خطا رود ناچار در خموشی نجات بیش بود بد مگو تا در او نه درمانی او سزاوار زخم و مشت بود نوش باشد به وقت دلجوئی سخن خوش بود بجای زکات به بود مرد را ز دّر سفتن که سخن نرم گوی با فرعون مصطفی را که داشت خلق عظیم او دعا کرد با لب خندان دوست دارد خدای جبارش پیش خلاق خلق محترم است هیچ از نعمتش حلاوت نیست حافظ و ناصرش خدا باشد نیک مرد و حلال زاده بود چون بهشتی بود سخی باشد گنده باشد همیشه بوی بخیل خیز و در باز فی سبیل الله جای او بر سر است و بر دیده چون زبانش دو دست کوتاه است آرزوهاش نفس مرده بود که دلش از خدای ترسان است در مدارس چه سود او را درس فاتقوا الله یا اولوالالباب هرکه را خوف نیست بی خبر است یک زمان سر ز خاک برداری ناامید از در اله مباش گنهش گرچه بی شمار بود ناامیدیش از گنه بتر است مشو از رحمت خدا نومید هرکه نومید شد ز کفار است در گذارندهاش اله بود دم به دم توبه از گناه کنی رو که نزد اله مقبولی از عذاب خدا خلاصی نیست در عقب توبه ای همی باید تایبان را خدای دارد دوست تا چو مردان بری زمیدان گو خواه الله و خواه رحمن گو به حقیت بدان که شاکر نیست ذکر، آئین مرد راه بود همچو آشوب بارگاه دل است همۀ حاجتش روا گردد فاذکروا الله آمد از یزدان گفتن او ادای دین بود مونس جان اولیا ذکر است روشنائی دهد به قلب سیاه زهد آئین مرد ذات بود هرکه او زاهد است پاک آنست از جهان دست بازداشتن است همه مقصود او خدا باشد با حرامی کجا درآمیزند خرمن حرص و آز سوختن است تا برآید بزاهدی نامت شکر نعمت سزد که بگذاری شاکران را گل طرب بشکفت دولتش از زوال دور بود نعمت رفته را مدام آرد نعمتش را خدا زوال آرد مرد شاکر همیشه خوشحال است رو بکن شکر نعمت اسلام بی شک او را بود سعادت یار بهتر از شکر هیچ حالی نیست کوش دایم که باادب باشی بی ادب بر مثال حیوان است بایدت کرد ترک بیادبی بی ادب چون سگان کو گردد بی ادب کم زخاک راه شود بی ادب سخت گوشمال خورد بی ادب هیچ گه نیاید کار ادب از سالکان بیاموزد
|
نه مراست قدرت آنكه دم زنم از جــلال تو يا علي
نه مرا زبان كه بيان كنم صفت كمال تو يا علي
شده مات عقل موحدين همه در جمال تو يا علي
چو نيــافت غير تو آگهي زِ بيان حــال تو يا علي
من مست جام وحدتم هذا جنون العاشقين
مطلق ز قيد كثرتم هذا جنون العاشقين
جان در برِ جانانه شد دل در سر پيمانه شد
تن ساكن ميخانه شد هذا جنون العاشقين
گه نور و گه نار آمدم گه گل گهي خار آمدم
گه مست و هشيارآمدم هذاجنون العاشقين
راندم بميدان بارگي رستم زِخود يكبارگي
زين پس من و آواره گي هذاجنون العاشقين
فاني بدم باقي شدم در بزمِ جان ساقي شدم
خورشيد اشراقي شدم هذا جنون العاشقين
كندم زتن خرگاه جان رفتم برون ازكن فكان
كردم مكان در لا مكان هذا جنون العاشقين
در مجلس روحانيان خوردم يكي رطل گران
رستم زِ هَر نام و نشان هذا جنون العاشقين
نور علي عاليم اندر ولايت واليم
قاصد آمد دوش از وی، نامه دلبر گرفتم
بهر ایثار رهش،از جان خود دل بر گرفتم
نامه را بوسیدم و بوئیدم وبر سر نهادم
بارها خواندم زسرتا پا و باز از سر گرفتم
تا سحر چون شمع بودم گاه گریان گاه خندان
آخرالامر آستین حائل به چشم تر گرفتم
قوت جبرییل را کردم سئوال از وی همی گفت
هفت شهر عشق را من بر سر شهپر گرفتم
گفتمش یاللعجب،این قوت و قدرت که دادت
گفت از پیرم علی،برهم زن خیبر گرفتم
این کیه این کیه این کیه این بای بسم الله الرحمن الرحیمه
این کیه این کیه معنیه یا و سین و اصل و حا و میمه
این کیه این کیه نامش به جای نام سبحان العظیمه
این کیه در خلوت و جلوت محمد را امینه
این کیه این کیه راهش به راه حق صراط المستقیمه
این کیه مسند نشین همواره در عرش برینه
این علی عالی اعلی امیرالمومنینه این علی عالی اعلی امیرالمومنینه
این کیه این کیه مرشد به میکائیل و جبرئیل امینه
این کیه رهبر به عزرائیل واسرافیل و ویله
این کیه این کیه او مستعان و آدم اورا مستعینه
این کیه هم شیث وهم ایوب و ادریس کبیره
این کیه این کیه بر یوسف و بر هود وبریونس معینه
این کیه موسی و عیسی،خضر والیاس آفرینه
این علی عالی اعلی امیرالمومنینه این علی عالی اعلی امیرالمومنینه
این کیه این کیه مونس به صالح،یار داوود خلیله
این کیه با احمد مرسل به اوادني رحیله
این کیه کروبیان را در شفاعت بس دخیله
این کیه بر اولیا و انبیا دائم کفیله
این کیه کاو اسقیا را ساقی اندر سرسبیله
این کیه این کیه رویش جمیل وجه رب العالمینه
این علی عالی اعلی امیر المومنینه این علی عالی اعلی امیر المومنینه
این کیه این کیه اندر دو عالم بی پناهان را پناهه
این کیه کاو نا امیدان را امید و تکیه گاهه
این کیه بیچارگان را چاره ساز و عجز و آهه
این کیه خیل یتیمان را انیس و سوز و آهه
این کیه این کیه بر جمله درویشان هماره خضر راهه
این کیه با جمع مسکینان جلیس و همنشینه
این علی عالی اعلی امیرالمومنینه این علی عالی اعلی امیرالمومنینه
رضای حق
در حدیث آمده که چون آدمی را اجل در رسد و مرگ فرا آید، در آن وقت آن بنده را چهار عقده پیش آید. اول غم ایمان، دوم غم فرزندان، سوم تفکر اسباب و ترک خانمان، چهارم سکرات موت و تلخی جان کندن. اما در غم ایمان گوید: کاش میدانستم از راندگانم یا از خواندگان. آیا بنوازندم یا بگدازندم و ایمان را از من بستانند یا بگذارند؟ حق تعالی چون بندهای ایمان دار باشد، فرشتهای را بفرستد و گوید: ای بنده من! مترس و اندوهناک مباش که در دنیا به رضای ما بودی، غم مخور که ایمان با تو باشد. اگر از شدت دشواری جان کندن میترسی، بفرمایم تا جان تو را به رفق و نرمی بستانند و اگر غم فرزندان داری، ایشان بندگان منند و روزی ایشان با من است. دل فارغ دار و اگر غم خانه و باغ و ملک داری اینها همه فانی است. اکنون پرده حجاب برداشتم، چشم بگشا و ببین باغ و ملک و خانه چگونه است. چون بنده مؤمن چشم بگشاید، خانهها و مقامها و قصرهای بهشت را ببیند و اگر غم تنگی و تنهایی گور را داری، حوران بهشت به جهت تو آماده است. پس چون آن خوشی را بیند، مطمئن و آسوده خاطر گردد و از روی ذوق و به آسانی جان بدهد. پس ای مؤمن! چون این حدیث شنیدی و دانستی که چون نیک کرداری و عمل نیک داری،ایمان تو به سلامت است.
یا علی مدد
ولایت مولا علی (ع) بر تمام سالکین الی الله مبارک باد
سلام بر تو ای صاحب غدیر؛ سلامی به شکوه و عظمت غدیرت.
یا علی، در کتاب تاریخ زندگیات، روز غدیر برایمان زیباست و غدیرخم بینام تو برای هیچکس شناخته نیست. تویی که در روزی چون غدیرخم در زیر آفتاب سوزان، دستت روی دست پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به سوی آسمانها بالا رفت، و همگان از زبان آنحضرت شنیدند که بعد از او اختیار تو بر مؤمنان از خودشان بیشتر است.
عید غدیر امسال را به یاد لحظهای که محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم دست تو را بالا برد و فریاد زد: «مَنْ کُنْتُ مَولاهُ فَهَذا عَلِیٌ مَوْلاهُ» متبرک کردم، و چشمانم را با سرمه محبتت آذین بستم؛ و بر دستی بوسه زدم که در دست پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم قرار گرفت.
از واقعه غدیر چه بنویسم که خدا برایت نوشت: «اَلْیَومَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ»؛ نعمت خود را با غدیر بر شما تمام کردم و افزود: «رَضیتُ لَکُم الاِسلامَ دینا».
از روزی بگویم که حاجیان به تو شاد باش میگفتند، یا از آن لحظه بگویم که دست رحمت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم روی شانه تو آمد و تو را تا عرش بلند کرد؟
در بیان خلقت صورت انسان
بدان، اعزّک اللّه فی الدارین که اوّل انسان یک جوهر است و هر چیز که در انسان بتدریج موجود شد، جمله در آن یک جوهر موجود بودند، و هر یک بوقت خود ظاهر شدند و آن یک جوهر نطفه است، یعنی تمامت اجزای انسان از جواهر واعراض، جمله در نطفه موجود بودند، و هر چیز که او را بکار میباید تا بکمال انسانی رسد، با خود دارد و از خود دارد، یعنی نطفه هم کاتب، و هم قلم، و هم کاغذ، و هم دوات، و هم مکتوب، و هم قاری است.
ای درویش! نطفۀ انسان جوهر اوّل عالم صغیر است، و ذات عالم صغیر است، و تخم عالم صغیر است، و عالم عشق عالم صغیر است، نطفه بر خود عاشق است، میخواهد که جمال خود را بیند و صفات و اسامی خود را مشاهده کند، تجلی خواهد کرد و بصفت فعل ملتبس خواهد شد و از عالم اجمال بعالم تفصیل خواهد آمد و بچندین صور و اشکال و معانی و انوار ظاهر خواهد شد تا جمال وی ظاهر شود و صفات و اسامی و افعال وی پیدا آید.
برگرفته شده از كتاب انسان كامل اثر شيخ عبدالعزيز بن محمد نسفي
رساله اول : در بيان معرفت انسان
در باب ماه مبارک رمضان
بسم الله الرحمن الرحیم
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ ﴿۱۸۳﴾
خداوند به زبان اشارت و بیان حکمت می گوید : ای شما که ایمان دارید ، روزه به شما نبشته شده از آن جهت که شما مهمان حق خواهید بود تا فردا در بهشت میهمانان گرسنه بمیهمانی روند ، چون کریمان کسی را که به میهمانی برند دوست دارند میهمان گرسنه باشد تا به دل میهمان شیرین تر آید!
پیر صوفیان دعوتی ساخت هیچ کس نیامد ، پیر دست به دعا برداشت و گفت خدایا ، اگر بندگانرا فردا به آتش فرستی ، بهشت و نعیم آن هم چون سفره باشد که خورنده بر آن نیست !آری ، هرچه خزینه نعمت خداوند است همه برای مومنان و خورندگان است که خود نخورد ، و از آنجااست که گفت : صمدیت مراست نه بخورم نه بیاشامم و روزه داران خود را پاداش بی حساب دهم که خواسته ما را پذیرفته و از روی نا خوردن دوستی ما را خواسته اند!
حکمت دیگر روزه آنست که خداوندان نعمت ، حال درویشان و گرسنگی ایشان را بدانند و با ایشان یاری کنند ، از اینجا بود که خداوند از اول محمد را یتیم کرد تا یتیمان را نوازش کند ، پس غریب کرد تا غریبان را رحمت آرد ، و بی مال کرد تا ناداران را فراموش نکند :
با تو در فقر و یتیمی ما چه کردیم ار کرم
تو همان کن ای کریم از خلق خود با خلق ما
تو روزه مومنان را به زبان شریعت شنیدی اکنون روزه عارفان را به زبان طریقت از اهل حقیقت بشنو ، اگر تو تن به روزه دادی ،ایشان دل را به روزه دادند ، تو از بامداد تا شامگاهان روزه داری و ایشان از اول تا آخر عمر روزه دارند ! میدان روزه تو یک روز و میدان روزه آنان یک عمر است !
شبلی یکی از مریدان را گفت : توانی روزه همیشه گیری ؟ گفت چون است ؟ گفت : آنکه همه عمر خود یک روز سازی و به روزه باشی و پس به دیدار خداوند روزه را بگشائی؟
پیر طریقت گفت : خدایا ، در این درگاه همه ما نیازمند روزی باشیم که قطره ای از شراب محبت بر دل ما ریزی ، تا که ما را بر آب وآتش برهم آمیزی ، ای بخت ما ،از دوست رستخیزی !
شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَمَن كَانَ مَرِيضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِّنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلاَ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَلِتُكْمِلُواْ الْعِدَّةَ وَلِتُكَبِّرُواْ اللّهَ عَلَى مَا هَدَاكُمْ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ﴿۱۸۵﴾
اینک ماه رمضان آمد که هم بسوزد و بشویَد ، به آتش گرسنگی تن ما را بسوزاند و به آب توبه دلهای گناه کاران را بشوید . ای مسکین که قدر این نعمت ندانی ، هر کجا در جهان نوازش و شرفی است در کنار تو نهادند ، چنانکه اسلام که از همه آئین ها برتر است بهترین دین تو آمد ، قرآن که از همه کتابها عزیزتر است کتاب تو آمد و محمد مصطفی که پیشرو جهانیان است پیغمبر تو قرار داد و کعبه که شریفترین خانه هاست قبله تو کرد ، ماه رمضان که شریفترین ماه هاست موسم معاملت تو دانسته ، ماهی که در آن گناهان آمرزیده میشود ، دیوها رانده ، درب بهشت گشوده و درهای دوزخ بسته میشود :
گر بسوزد گو بسوز و ور نوازد گو نواز
عاشق آن به کو میان آب و آتش در بود
تا بدان اول بسوزد پس بدین غرقه شود
چون زخود بی خود شود معشوقش اندر بر بود
حضرت علی (ع) فرمود : این ماه را رمضان از آن گفتند که خداوند در این ماه دلهای عارفان را از غیر خود بشوید ، پس به مهر خود بسوزد ، گاه در آتش دارد گاه در آب ، گاه تشنه گاه غرقاب ، نه غرقه را سیراب ، و نه تشنه را خواب و زبان حال ایشان گوید :
در عشق تو بی سریم سرگشته شده
وز دست امید ما ، سر رشته شده !
مانند یکی شمع به هنگام صبوح
بگداخته و سوخته و کشته شده !
أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيَامِ الرَّفَثُ إِلَى نِسَآئِكُمْ هُنَّ لِبَاسٌ لَّكُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ عَلِمَ اللّهُ أَنَّكُمْ كُنتُمْ تَخْتانُونَ أَنفُسَكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ وَعَفَا عَنكُمْ فَالآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَابْتَغُواْ مَا كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ وَكُلُواْ وَاشْرَبُواْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّواْ الصِّيَامَ إِلَى الَّليْلِ وَلاَ تُبَاشِرُوهُنَّ وَأَنتُمْ عَاكِفُونَ فِي الْمَسَاجِدِ تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ فَلاَ تَقْرَبُوهَا كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ آيَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ ﴿۱۸۷﴾
هم پیغام است ، هم تفصیل و هم تخفیف ،پیغام راست ، تفصیل نیکو ، تخفیف به سزا ! پیغام خداوند به بندگان ، تفصیل روزه رمضان بر دیگر اعمال آنان ، تخفیف به ایشان در اباحث عشرت با همسران ، از این عجیب تر که بندگان را به سحور خوردن فرماید و در سحور خوردن تعبیه لطیف از غیب بیرون آرد ، از این رو ، مقصود نه غذا خوردن است ، بلکه تا بنده را در کمند دوستی اندازد ، پس خوردن بهانه است و سحور دام دوستی را دانه است ، چنانکه در شب تار ، آتش را موسی بهانه بود ! که در آن شب ابر سیاه نمایان ، باد سخت در میان ، اهل موسی به نالیدن آمد ، جهان همه تاریک شده موسی بی طاقت گشته بفریاد آمد که :
وقت است کنون اگر بخواهی بخشود
چون کشته شوم دریغ کی دارد سود ؟
پس این سحری خوردن دام وصلت است که من نهادم تا تو برخیزی و در دام دوستی ما افتی ، فرشتگان را گوئیم بنگرید ، بنده من شب خیز است ، بسم الله بر زبان تو برانم تا گویم که بنده من از ذاکران است ، سوزی در دلت پدید آورم تا از سر آن سوز آه کشی و من گویم بنده من به مهر من سوزان است ، بنده من می سوزد و می زارد و خدای او را می نوازد و در دلش نور معرفت می افزاید ، و حقیقت کرم با زبان لطف به بنده می گوید :
من آن توام تو آن من باش ز دل
گستاخی کن چرا نشینی تو خجل
گر جرم همه خلق کنم پاک بحل
در مملکتم چه کم شود مشتی گل ؟
یا علی مدد
کشف الاسرار – تفسیر ادبی و عرفانی قرآن مجید اثر خواجه عبدالله عنصاری
من که خراباتی و مستم
به تو چه؟
ساغر و باده بود بر سر دستم
به تو چه؟
تو اگر گوشه ی محراب نشستی
صنمی گفت چرا؟
من اگر گوشه ی میخانه نشستم
به تو چه؟
آتش دوزخ اگر قصد ِ تو و ما بکند
تو که خشکی چه به من؟
من که تر هستم
به تو چه؟
ناد علیاً مظهر العجایب
تجده ُ عوناً لک فی النوائب
کلّ ُ همّ ٍ وّ غمّّ ٍ سینجلی
بولایتک یا علی
یــا عـلــی
یا علی
الهی به امید تو ایم؛
خدایا ما را به ما وا مگذار؛
خدایا تو آن کن که پایان کار -- تو خوشنود باشی و ما رستگار
خدایا تو بهتر می دانی
خدایا راضییم به رضای تو
***************
الله به فریاد من بی کس رس
لطف و کرمت یار من بی کس بس
هرکس به کسی و حضرتی می نازد
جز حضرت تو ندارد این بی کس کس
******************
ای خدا مگذار کار من به من
گر گذاری وای بر احوال من
...........................
یــــــــا علـــی مدد


